اعتیاد
استاد رحیم دیندار:(کامران)
_1.jpg)

آدمی را از شرف بیگانه سازد اعتیاد
صاحب صد خانه را بی خانه سازد اعتیاد
مهر همسر یا فرزند از کفت گردد برون
چون ترا از عاظفه بیگانه سازد اعتیاد
می نشیند همچو جغد شوم بر بام حیات
خانه و کاشانه را ویرانه سازد اعتیاد
هیچ دانایی نمی افتد به شر او
مردم فرزانه را دیوانه سازد اعتیاد
با ر الهی ریشه کن کن این بلای شوم را
خلق را آواره از کاشانه سازد اعتیاد
همچودودی می شود سرمایه ازدستت برون
چون ترا کور و کر و مستانه سازد اعتیاد
می رود ایمان ز دستت سست گردد غیرتت
با پلید یها ترا هم خانه سازد اعتیاد
پای همت لنگ گردد می رود درگل فرو
این جهان رابهر تو غمخانه سازد اعتیاد
از تو فرزند و عیال و دوستان دل برکنند
چون وجودت را بلای خانه سازد اعتیاد
بس کن ای کامران دانندعاقلان این نکته را
آدمی را از شرف بیگانه سازد اعتیاد
.gif)
شعر های زیبا از رودکی پدر شعر
.gif)
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی راه او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا! شاد باش و دیر زی
میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی
آفرین و مدح سود آید همی
گر به گنج اندر زیان آید همی
گر بر سر نفس خود امیری، مردی
بر کور و کر، ار نکته نگیری، مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده ای بگیری، مردی
نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود
حال من از اقبال تو فرخنده شود
وز غیر تو هر جا سخن آید به میان
خاطر به زار غم پراگنده شود
بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل
بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل
این غم، که مراست کوه قافست، نه غم
این دل، که تراست، سنگ خاراست، نه دل
در منزل غم فگنده مفرش ماییم
وز آب دو چشم دل پر آتش ماییم
عالم چو ستم کند ستمکش ماییم
دست خوش روزگار ناخوش ماییم
ای نالهٔ پیر خانقاه از غم تو
وی گریهٔ طفل بی گناه از غم تو
افغان خروس صبح گاه از غم تو
آه از غم تو! هزار آه ازغم تو!
از کعبه کلیسیا نشینم کردی
آخر در کفر بیقرینم کردی
بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست
ای عشق، چه بیگانه ز دینم کردی!
چرخ کجه باز، تا نهان ساخت کجه
با نیک و بد دایره درباخت کجه
هنگامهٔ شب گذشت و شد قصه تمام
طالع به کفم یکی نینداخت کجه
در رهگذر باد چراغی که تراست
ترسم که: بمیرد از فراغی که تراست
بوی جگر سوخته عالم بگرفت
گر نشنیدی، زهی دماغی که تراست!
با آن که دلم از غم هجرت خونست
شادی به غم توام ز غم افزونست
اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب
هجرانش چنینست، وصالش چونست؟
جایی که گذرگاه دل محزونست
آن جا دو هزار نیزه بالا خونست
لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند
مجنون داند که حال مجنون چونست؟
بی روی تو خورشید جهانسوز مباد
هم بیتو چراغ عالم افروز مباد
با وصل تو کس چو من بد آموز مباد
روزی که ترا نبینم آن روز مباد

ترس و وحشت زیردریایی را در برگرفته بود.
من آنچنان ترسیده بودم که به سختی نفس میکشیدم.
مرتباً به خود میگفتم این مرگ است! مرگ. با وجود اینکه
همهی
دستگاههای خنک کننده و بادبزنهای برقی را از کار انداخته
بودیم و
دما به بیش از صد درجه رسیده بود، باز هم میلرزیدم و عرق سرد از
سر و صورتم
جاری بود و با همهی تلاشی که میکردم قادر نبودم از بههم خوردن
دندانهایم جلوگیری کنم.
من درچنین شرایطی بودم که یکباره حمله قطع شد.
گویا تمام ذخایر کشتی
مینانداز تمام شده بود و ترجیح داده بود که حمله را متوقف
کند و آنجا را ترک کند.
آن پانزده ساعت که مورد حمله قرار گرفته بودیم، برایم
15 میلیون سال طول کشید.
تمام خاطرات گذشته و کارهایی را که مرتکب شده بودم
مقابل چشمانم مجسم میکردم.
مثلاً قبل از اینکه به ارتش ملحق شوم، کارمند بانک بودم
و همیشه از حقوق کم،
کار زیاد و پیشرفتهای کوچک و محدود نگران بودم. ناراحت
از اینکه قادر نبودم بنا به سلیقه
وُ میل خود زندگی کنم، چرا قادر به خریدن یک اتومبیل نبودم،
چرا نمیتوانستم برای زنم لباسی
گرانقیمت تهیه کنم؟ و بدتر از همه اخلاق بد و خشن رئیسم،
وضع موجود را برایم طاقتفرسا کرده بود.
همهی این ماجراها مثل فیلم از مقابل چشمانم میگذشت.
به خاطر میآوردم که چطور شبها خسته
و عصبی به خانه میرفتم و به خاطر کوچکترین مسئلهای
با زنم بگومگو میکردم. یا هر وقت روبروی
آینه قرار میگرفتم، آن زخم کوچک روی صورتم که بر
اثر تصادف با اتومبیل به جا مانده بود، چگونه
باعث ناراحتیام میشد و غمگینم میکرد.
قبل از این ماجرا همهی این مسائل برایم بسیار پررنگ و با اهمیت بود،
اما وقتی در اعماق اقیانوس
با مرگ دست و پنجه نرم میکردم، به خودم قول دادم که اگر از این مهلکه
جان سالم به دربردم و بار دیگر چشمم
به خورشید و یا ماه و ستارگان افتاد، دیگر مجالی به نگرانی ندهم
و هیچگاه نگران اینگونه مسائل بیاهمیت
نباشم. هرگز! هرگز! هرگز!!!
بله در آن پانزده ساعت پرمخاطره بسیار بیشتر از آن چهار سالی
که در دانشگاه سیکاکیوز مشغول تحصیل بودم
و کتابهای زیادی را مطالعه کرده بودم، درس زندگی را آموختم!
برگرفته از كتاب: آيين زندگي ـ دیل کارنگی

| هادی از شهرستان عحب شیر | ||
|
سلام خدمت افشین تهرانی ودوستان زحمت کش ایشان .وسلامی عارفانه وعاشقانه واین همه در زیر سایه الطاف الهی ابرمردعرفان ای توانا ترین شاعر معاصر عشق من هرچقدر بگوییم وصف وجودت عاجز است و قلبم به آنکه مرا مجنون پاسخ: هادی جان از اینکه با متن زیبایت آتش عشق استادکامران نور چشم همگان را در دلهای عاشق و در قلب بی قرار من شعله ورتر کردی ممنونم . استاد کامران جان: بیتو نه زندگی خوشم بیتو نه مرده گی خو شم سر زغم تو چکن کشم بیتو بسر نمی شود بتو اگر بسر شدی جمله جهان زبر شدی باغ ارم سقر شدی بیتو بسر نمی شود و......پس از صد سال بعد از مرگ افشین ز قبر آوای کامران .... کامران آید
|
||
![]() |
||
|
مدیریت بهترین تبلیغات و بهترین محصولات |
||
|
سلام بر مدیریت محترم و پر شور و حال سایت فقط به خاطر تو(fbt) خسنه نباشی احنراما شعر ی زیبا از فروغی تقدیم استاد دیندار(کامران)
پاسخ:مدیریت بهنرین تبلیقات و بهترین مجصولات شعر بسیار زیبای را از فروغی تقدیم استاد دیندار کامران جان نموده ای ممنون ولی باید گفت استاد کامران: بی روی تو چشمان مرا نور نمانده است از عمر مرا جز شب دیجور نمانده است استاد کامران من: گهی جان منزل غم شد گهی دل غمت را می برم منزل به منزل |
||
|
پویا از شهرستان عجب شیر |
||
|
در سایت فقط به خاطر تو ( fbt ) و گروه نویسندگان عزیز و گرامیش
و سلام گرم و آتشین آمیخته با عشق و محبت و دوستی قرآنی جهان تشیع استاد کامران جان دهر جهان اسلام و عالم شیعه می باشند و دل و روح او از نور عشق الهی لبریز است پاسخ: سلام پویا جان که بوی عطر آگین استادم کامران جان را داری باید بگویم یه روز استاد کامران دانشمند علامه شاعر نویسنده و عارف عرفان اسلامی قرآن جهان تشیع در دفتر سایتافتخار حضورش نصیبمان شد ومن ندا زدم: استاد کامران یکبار بینم روی تو خود را چسان تسکین دهم تسکین نیابم کامران صد بار اگر بینم ترا
|
||
| [Web] - | ||
از:مهدی اخوان ثالث
م.امید.gif)
.gif)
تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم
ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم،
تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم
تو را ای کهن پیر جاوید برنا، تو را دوست دارم،
اگر دوست دارم تو را ای گرانمایه، دیرینه ایران،
تو را ای گرامی گهر دوست دارم
تو را ای کهن زاد بوم بزرگان،
بزرگ آفرین نامور دوست دارم
هنروار اندیشه ات رخشد و من،
هم اندیشه ات، هم هنر دوست دارم
اگر قول افسانه، یا متن تاریخ،
وگر نقد و نقل سیر دوست دارم
اگر خامه تیشه است و خط نقر در سنگ،
بر اوراق کوه و کمر دوست دارم
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،
سرها در گریبان است .
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست ِ محبت سوی کس یازی ،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛
که سرما سخت سوزان است .
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور .
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور .
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .
تگرگی نیست ، مرگی نیست .
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است .
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده .
به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود ، پنهان است .
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین .
زمین دلمرده ، سقفِ آسمان کوتاه ،
غبار آلوده مهر و ماه
_-_Copy.jpg)
.jpg)
.jpg)
فرستنده:پریسا شهنوازی (تهران)
نگاه.......
نگاهش میکنم شاید
بخواند از نگاه من
که اورا دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز
نگاهم را نمیخواهد
به برگ گل نوشتم من
که اورا دوست میدارم
ولی افسوس او گل را
به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند
.gif)
بزم عشق
استادرحیم دیندار(کامران)شاعر دانشمند
محقق ونویسنده معاصرشعر زیبا و دلنشین
بزم عشق
دربزم عشق هر چه که تقریر می شود
در خنده های سبز تو تفسیر می شود
هرجا که عاشقی است کند جان نثاردوست
در کارگاه عشق چه تحریر می شود
از من مجو سلامت و بهبودی ای طبیب
دردی است در دلم که نفس گیرمی شود
بغض دلم گرفته و بارانیم کنون
کم کم ز دیده اشک سرازیر می شود
مُردم در آرزوی وصال و ندیدمت
ای نازنین بیا که دلم پیر می شود
زخمی که مانده در دلم ا ز تیغ خصم دون
با آفتاب حُسن تو تطهیر می شود
مجنون روی توست دل غم پرست من
زندانی بلاست چه تدبیر می شود
گفتی به غل زلف به بندم دل ترا
دیوانه را چه باک که زنجیرمی شود
زنجیرها به پای دلم بسته روزگار
خورده است باده غم و تعزیر می شود
کامران آتشی شده بر پا ز شعر تو
این شعله رفته رفته فرا گير مي شود
.jpg)
دو غزل
در وصف نماز
غزل بانگ نماز
استادرحیم دیندار متخلص به: کامران
ما را به جهان خرمی از بانگ نماز است
با خالق دین زانکه مرا راز و نیاز است
گر عارف حقی و اگر عالم و عابد
خوشنودی حق از تو ز آواز نماز است
مغلوب تو شیطان شود و نفس و هوس ها
اعجاز نماز است و بسی قصه دراز است
محبوب خلایق شوی و مؤنس خالق
آغوش خدا وقت نماز است که باز است
خواهی که شود مأ من تو روضه رضوان
بشتاب به مسجد که پر از سوز و گداز است
دانی که به از نغمه داوود(ع) دلا چیست؟
آن بانگ نماز است که بس روح نواز است
در روز قیامت که ترازوی حق آید
تکیه به نماز است و همه عشوه و ناز است
اوصاف نماز
خیمه زن ای دل مشتاق به گلزار نماز
تا ببینی به یقین جلوه اسرار نماز
روزمحشرکه بودخلق همه در تب و تاب
اهل قرآن همه شادند به بازار نماز
خیمه در روضه قرآن زند آن مومن حق
که بود در همه دم عاشق دیدار نماز
ازنمازت سپری ای دل مشتاق بساز
زانکه اشرار گریزند ز پیکار نماز
این حدیث است ز پیغمبردین ختم رسل
نور چشم است مرا جلوه رخسار نماز
نشود برده ابلیس هر آن مومن پاک
که شود از دل و جان عاشق بسیار نماز
زانکه فرموده خداوند به قرآن کریم
یار حق باش و بزن خیمه به گلزار نماز
همدم زشتی و ناپاکی و ابلیس مباش
پاک گردد گنهت در ره هموار نماز
که ترازوی خداوند در آن روز شمار
شافع اهل ولا باشد کردار نماز
صوت قرآن و نماز است مددکار بشر
زان که قرآن خدا باشد معمار نماز
عمل نیک و دل پاک و وجودی پر نور
بهر مومن به جهان باشد آثار نماز
غزل سبز سرودیم ز اوصاف نماز
دل عشّاق شود شاد ز اشعار نماز
.gif)
فرستنده: ثریا جمالی تبریز
دو لطیفه
یادش بخیر بیچاره مشدحسن کافه چی رو می گم
پس از یه عمر فقر و ناسازگاری پول
نداشت غذای درست و حسابی بخورد
وقتی هم صاحیب پول شد افتاد تو زخم معده
و خوردن هم یادش رفت
*********************************
یه سرمایه دار ی میمیره و فرزندانش همه
اهل محله را به ناهار دعوت می کنند
حناب حیف نون را هم دعوت می کنند
فرزندان مرحوم بحای گریه ار کارخانه
و سرمایه داریشان آنقدر تعریف می کنند
حیف نون پا میشه و یا صدای بلند میگه شما
به جای عزاداری پولهایتان را به رخ مردم
می کشید ساعت نزدیک چهار ظهر شده
وبعد گفت شما از خود تعریف کردید
پس ما هم می گم چطوری آمده ایم:
ما به اینجا ز پی خوردن سور آمده ایم
نه پی فاتحه اهل قبور آمده ایم
خوردنی هرچه یود زود بیارش به حضور
کزپی خوردنش اکنون به حضور آمده ایم
.gif)



آمار
وب سایت:







