فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

 

 

 

 

قطره یاد

خوش   بود زمانی که نگاهت نفسم بود

 

 

در اوج عطش  قطره  یاد تو    بسم    بود

 

 

گفتم   که     نویسند    سر لوح     مزارم

 

 

می خواهم ومی خواستمت تا نفسم بود

 

فرستنده:

مینا گلسار تهران

قطره یاد

 





تاريخ : چهارشنبه 28 بهمن 1394 | 01:50 | نویسنده : fbt | ارسال نظر(0)

 

تا تو نگاه می کنی   کار من  آه   کردن است

 جان به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است

 

قصه ام   طولانی  است،  شعر من طوفانی است

 

 

 

عاشق     بی باکم     ،عشق  من   عرفانی است

 

 

 

چتر    در دست   بگیر ،  سوی     من    گر آیی

 

 

 

آسمان     شعرم     ،  به     خدا     بارانی   است

 

از دست غمت خیمه به میخانه زد م باز

 

با یاد  لبت بوسه   به پیمانه   زدم   باز

در ساغر می  جلوه  چشمان تو  دیدم

 

دیوانه   شدم   نعره  مستانه  زدم  باز


 



تاريخ : یکشنبه 25 بهمن 1394 | 16:28 | نویسنده : fbt | ارسال نظر(1)

دلنوشته های عاشقان

 

عاشق

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

جواب معشوق

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت.

 

 

 

چشمهایم را بسته ام ، تا تو را ببینم

ببینم که در کنارمی ، سرم بر روی شانه هایت است

و تو فقط مال منی

حس کنم گرمای وجودت را ، فراموش کنم همه غم های دنیا را ...

چشمهایم را بسته ام ، تا تو را در آغوش بگیرم ، تا همانجا

در کنارت ، برایت بمیرم...

شاید تنها در خیالم با تو باشم و همیشه عاشق این خیالات باشم...

خیالی که لحظه به لحظه با من است ،

همیشه و همه جا در کنار من است ،

حسرت شده برایم این خیالات عاشقانه ،

از خیال تو حتی یک لحظه هم خواب به چشمانم نیامده....

همیشه فکرم پیش تو است ،

تو که میدانی دلم بدجور گرفتار تو است ،

پس کجایی که آرامم کنی؟

 

قصه ام طولانی است شعر من طوفانی است

عاشق   بی باکم   عشق  من   عرفانی   است

چتر      در   دست   بگیر   سوی   من   گر    آیی

آسمان    شعرم      به    خدا     بارانی      است 

خواهشی از قلب بی وفای تو دارم، هوای قلب

تنهای مرا هم داشته باش....

بس که به خیال تو چشمهایم را بستم و به رویاها رفتم،

دنیا را فراموش کرده ام ،دنیای من تو شده ای و رویاهایت ،

حسرت شده برای یک بار هم، شنیدن صدای نفسهایت....

دلم در این هوای آلوده دلتنگی ،

پر از غبار شده ، مدتی گذشته

و هنوز این گرد و غبارها پاک نشده ،

هر کسی می آید پیش خود میگوید شاید این دل حراج شده،

اما کسی نمیداند که دلم یک عاشق سر به هوا شده...

دلی که عاشق است و عشقش در کنارش نیست ،

دلی که لحظه به لحظه به خیال آمدن عشقش

دیگر محکوم به انتظار نیست ....

چشمهایم را بسته ام ، تو نیامدی و من

عاشقی دلشکسته ام


 

بغض  دلم  گرفته  و  بارانیم  کنون

 

کم کم زدیده اشک سرازیر می شود

 

 

به نام خدایی که تو را برایم آفرید

قلمم بی جوهر تر از آن است که بتواند

                گرمی سلامم را به تو عزیزِ دل برساند،

اکنون نامه ای را که برایت نوشتم می خوانی ,

شاید یا حتماً در شهری نباشم که تو در آن تنفس می کنی ,

 نمی دانم در این لحظات آخر رفتنم

چطور رغبت قلبم را برایت روی کاغذ بیاورم ,

ساعت نیمی از دو ظهر جمعه گذشته

و دقایقی به سه مانده ,

 این لحظات آخری که می گذرد

 تلاطم عجیبی در احساساتم موج می زند,

حالم خراب تر از آن است که بخواهم برایت بازگو کنم ,

 در زندگیم بارها تجربه کردم

 که در رابطه وابستگی بد است اما باز دچار شدم ....

سکوت می کنم بر این لحظه های غمناک ,

بر این چشم هایی که از بس غرق در معشوق شد

, چیزی جز او را ندید ,

 برای چه قلبم درون سینه ام آرام ندارد؟

برای که آرام ندارد؟

روزگاری خدایی داشتم

و تنها او را می پرستیدم ,

تو آمدی و تو را بت خویش کردم

 و بعد از خدا تو را ستایش کردم ,

هر چه عاشقانه تر به سوی خدا می رفتم

 او نیز مشتاقانه قصد من می کرد

و از بابت این تجربه , عاشقانه به سویت آمدم

اما لحظه به لحظه تو را دور تر از خویش یافتم. مرا دریاب!

من تو را ماٌنوس با تنهایی خویش یافتم

که تو را همسفر زندگی خویش نمودم

منتظر

هميشه فكر مي‌كردم

 آدما همديگرو واسه‌ي داشته‌هاي هم دوست دارن !

وقتي يه كم بزرگ شدم،

ديدم همه‌ي آدما خوب نيستن،

 ديدم يه سِري از آدما رو نمي‌شه دوست داشت

نه به اين خاطر كه هيچي ندارن

به اين خاطر كه يه چيزايي دارن كه نبايد داشته باشن،

تا اين كه با تو آشنا شدم،

 ديدم كه انگار آدم‌ها همه مثل هم نيستن !

تو يه جورايي با همشون فرق داري !

 احساس كردم ميشه به خاطر نداشته‌هات دوست داشت !

ميشه به خاطر نداشتن غرور دوسِت داشت !

 آخه اصلاً خودخواه نبودي،

 هميشه بقيه رو بالاتر از خودت مي‌ديدي !

 تو واسه من يه ماهي !

كاش هميشه توي تاريكيِ زندگيم موندگار باشي و بتابي !‌

ماه من دوسِت دارم.

 

 


مي کنم به از تو نوشتن کاغذ مست مي گردد

قلم به رقص در مي آيد نمي دانم
چرا هر وقت مي خواهم چيزي از تو بر

روي کاغذ بياورم واز تو بنويسم
وجودم،قلمم،کاغذم همه و همه به وجد مي آييم.

عزيزم!تمام شب در خيالت گريستم
هنوز پاييز چشمانت را روي شاخه هاي سرد

انتظار جستجو مي کنم

نمي داني چقدر
محتاج نوام.هنوز کاغذهايم به شوق نگاهت

رنگ کاهي را پس مي زند وتمام شب
وتمام ثانيه ها، يکي يکي مي گذرندوبه دريا ها

اشک هايم روان مي شوند انگار
تاب ديدن پاييز چشمانت را ندارد کاش برگردي

زود،کوچه بي تو دل تنگي دارد
کاش برگردي زود ومي ديدي که دلم بي تو

چه حالي دارد ببيني

که هنوز حلقه
زرد خورشيد داغ تنهايي من را دارد کاش زود

برميگشتي تا قاب عکس روي ديوار


تهي از چهره تو نباشد وتمام صفحات دفترم

از حرف ونگاه واسم تو پر شود کاش


زود بر مي گشتي.تو اگر برگردي

من تمام شاخه هاي گل ياس

را با تمام احساس

تقديمت



تاريخ : جمعه 23 بهمن 1394 | 13:22 | نویسنده : fbt | ارسال نظر(0)

 

 

سلام خدمت دوستان عزیزدرسایت فقط به

خاطرتووباعرض خسته نباشیدوتشکرازسایت

زیبایتان.وسلامی گرم درزمستانی سردتقدیم به

یگانه استادعالم استاددیندار..


استاد بزرگوار،تو را به چه مانند كنم. دل درياييت لبريز

از آرامش است همچون كوه استوار از حوادث ايستاده اي

و همچون ابر،باران پر شكوه معرفت بر چمن هاي دشت دانش

آموختگي فرو مي ريزي. خورشيد نگاهت گرمابخش وجود ماو

حرارت كلبه ي سرد يأس و نااميدي و ارمغان شور و شعف است.

غنچه ي تبسمي كه از گلستان لبهاي تو مي رويد،

طراوت لحظه هاي ابهام و زيبا يي بخش خانه ي وجود ماست.

كلام روح بخش و دلنشين تو موسيقي دلنوازي است كه بر گوش

جان مي نشيند و اهنگ زندگي را به شور در مي آورد.

غطت  نو به لطافت گلبرگهاي ارغوان داري كه از احساس

و شور و شعف لبريز است. دستهاي روشنت سپيدي

خود را از گل بوسه هاي گچ گرفته و شمع وجودت ا

ز نيروي ايمان وانسانيت شعله ور است .

سرخي شفق ،تابش آفتاب ، نغمه ي بلبلان ،صفاي بستان

، آبي درياها، همه و همه را مي توان در تو خلاصه نمود.

  چون تو عارف والای جهان شیعه می با شبد  معناي كلام اميد

بخش تو همچون نسيم صبحگاهان نشاط بخش روح خسته ماست.

علم آموزي و صبر ايمان را از پيامبران به ارث برده اي

و به حقيقت وارث زيبايي ها بر گستره ي گيتي هستي.

قدوم سبز تو سبزينه ي كوچه باغ هاي زندگي و صفا بخش خاطر

پر دغدغه ي ماست. طپش قلب تو آهنگ خوش هستي

و جوشش نشاط در غزل شيواي زندگي است.

تو روشنايي بخش تاريكي جان هستي و ظلمت انديشه را نور مي بخشي.

‹‹و ما يستوي الاعمي والبصير .و لا الظلمات ولا النور››

وهرگز كافر تاريك جان كور انديش با مومن انديشمند خوش بينش

يكسان نيست وهيچ ظلمت با نور يكسان نخواهد بود.

چگونه سپاس گويم مهرباني ولطف تو راكه سرشار از عشق ويقين است.

چگونه سپاس گويم تأثير علم آموزي تو را كه چراغ روشن هدايت

را بر كلبه ي محقر وجودم فروزان ساخته است. آري در مقابل اين

همه عظمت و شكوه تو مرا نه توان سپاس است

ونه كلام وصف. تنها پروانه ي جانم بر گرد شمع

وجودت، عاشقانه چنين مي سرايد :



کامران كيمياي جسم و جان است

کامران رهنماي گمرهان است

شـده حك بر فراز قله ي عشق

کامران وارث پيغــــمبران است...

 



تاريخ : چهارشنبه 14 بهمن 1394 | 06:36 | نویسنده : fbt | ارسال نظر(0)

 

 

 

 

 

 

 

 

فرستنده :مدبریت MAHVASH همه جا

 

بهترین شعر علی معلم

 

 

 

فصل عاشقاته

 

این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است

 


این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است

 


باز آن قیامت قامت بنشسته برخاست

 


پشت و پناه امت بشكسته برخاست


برخاست در كف تیغ طرد و ترك و حاشا

 


آن نوح موسى‏قامت یوسف تماشا

 

 


احیاء دین و قلع و قمع كفر و كین را

 

 


آغاز كرد آن هجرت شورآفرین را

 


رایت به قمع فتنه بیرون از نجف زد

 


بر امّت اسلام، بانگ لاتخف زد

 


چون مصطفى راهى شد از جور عنودان

 


آتش فكند از قهر، در جان حسودان

 


با شور ابراهیمیان عرض و لا... كرد

 


گوئى حسین از كعبه قصد كربلا كرد



از عمق جان اسلامیان خواندند او را

 


از كفر، سیلى‏خوردگان راندند او را

 


با آنكه میلش سوى اهل خویشتن بود،

 


پیر پدر مشتاق ابناى وطن بود 

 


در غربت از پوینده خالى شد ركابش

 


یعنى فرود آمد به مغرب آفتابش

 

      

بر كفر ایران نوبتى دیگر خروشید

 

 


اسلامِ سیلى‏خورده بر كافر خروشید

 

 


در دل نه بیمش دیگر از گرمى نه سردى

 


طاغوت را آواره كرد از پایمردى

 

 


آخر به مردى چاره سردرگمى یافت

 

 


داد بزرگى داد و عزّ و مردمى یافت

 


چشم جهان، حیران كافرسوزى‏اش شد

 


تا قابلیت از رشادت روزى‏اش شد

 


وز آن قبولى آن امام رفته ما

 


مشتاق شد، مشتاق جمع تفته ما

 


در آسمان بر ابرها پُر شد ركابش

 


از مغرب عالم برآمد آفتابش


مژده‏است گویى در خبر آخر زمان را


خورشید از مغرب فروزد آسمان را


گیتى به كام خلقِ بازیگر نمانَد


و ز توبه كس را بهره‏اى دیگر نمانَد


آنك ز مغرب مطلع شمس امامت


اینك به مشرق تیغ و میزان و غرامت

 



این قصه گو پایان ندارد تا به محشر

 


حالى »معلم« این سخن بگذار و بگذر

 

 


زین مایه در درمان درد حیرت خویش

 

 


شو، چاره‏اى كن در بسیج هجرت خویش

 

 


زین بیخودى‏ها مركب غیرت برانگیز

 

 


گامى برون نه از خود و با وى درآمیز

 

 

 

سه غزل زبیا

 

از بهترین غزل های مهرداد اوستا

 

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
 

شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم
 

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
 
 

كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم
 
 

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
 
 

ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم
 
 

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
 

چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم
 

با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو


خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو


راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن


دیگر بگو از جان من, جانا چه می‌خواهی؟ بگو


گیرم نمی‌گیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر


بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو


ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو


گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو


غمخوار دل ای مه نیی, از درد من آگه نیی


ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو ؟


بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده


آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟


من عاشق تنهایی‌ام سرگشته شیدایی‌ام


دیوانه‌ای رسوایی‌ام, تو هرچه می‌خواهی بگو 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

بازآ كه چون برگ خزانم رخ زردی‌‌ست

 


با یاد تو دم ساز دل من دم سردی‌ست

 

 

 


گر رو به تو آورده‌ام از روی نیازی‌‌ست

 


ور دردسری می‌دهمت از سر دردی‌ست

 


از راهروان سفر عشق درین دشت

 


گلگونه سرشكیست اگر راهنوردى ست

 


در عرصه اندیشه من با كه توان گفت

 

 


سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى ست


غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد

 

 


جز درد كه دانست كه این مرد چه مردی است

 


از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

 


با مردم بیدرد ندانی كه چه دردی است؟

 


چون جام شفق موج زند خون به دل من


با این همه دور از تو مرا چهره زردی است

 


 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 


 

 

 



تاريخ : دوشنبه 05 بهمن 1394 | 18:28 | نویسنده : fbt | ارسال نظر(0)

 

غزلیات شاه نعمت‌الله ولی 

ای در میان جانها از ما کنار تا کی

مستان شراب نوشند ما در خمار تا کی

ما گشتگان عشقیم بر خاک ره فتاده

ما را چنین گذاری در رهگذار تا کی

تو چشمهٔ حیاتی سیراب از تو عالم

ما تشنه در بیابان در انتظار تا کی

 ساقی بیار جامی بر خاک ما فرو ریز

در مجلسی چنین خوش گرد و غبار تا کی

در خلوت دل تست یاری و یار غاری

تو می روی ز هر در غافل ز یار تاکی

نقش خیال بگذار دست نگار ما گیر

نقاش را نظر کن نقش نگار تا کی

رندان نعمت الله سرمست در سماعند

تو هم بکوب پائی دستی بر آر تا کی

 

 

وه چه حسن است اینکه پیدا کرده ای

شکل جان را آشکارا کرده ای

صورت و معنی پدید آورده ای

تا جمال خود هویدا کرده ای

غنچه ای از گلستان بنموده ای

بلبلان را مست و شیدا کرده ای

ترک چشم مست را می داده ای

عقل هر هشیار یغما کرده ای

گوهری را در صدف بنهاده ای

چشم ما را عین دریا کرده ای

جود هر عاشق وجود تو است باز

نام خود معشوق یکتا کرده ای

باز سید را به خود بنموده ای

وز کلام خویش گویا کرده ای

 

 

 

تن رهاکن در طریق عاشقی تا جان شوی

جان فدای عشق جانان کن که تا جانان شوی

در خرابات مغان مستانه خود را در فکن

پند رندان بشنو و می نوش می تا آن شوی

گر گدای حضرت سلطان من باشی چو من

لطف او بنوازدت ای شاه من سلطان شوی

آفتاب حسن او مجموع عالم را گرفت

غیر او پیدا نبینی گر ز خود پنهان شوی

گر برآئی بر سر دار فنا منصور وار

حاکم ملک بقا و میر سرمستان شوی

زاهد مخمور را بگذار و با رندان نشین

تا حریف مجلس رندان و سرمستان شوی

جز طریق نعمت الله در جهان راهی مرو

ور روی راه دگر می دان که سرگردان شوی

 

 

دو غزل از دیوان شمس

 

 

صورتگر نقاشم هر لحظه بتي سازم


وانگه همه بت‌ها را در پيش تو بگدازم


صد نقش برانگيزم با روح درآميزم


چون نقش تو را بينم در آتشش اندازم


تو ساقي خماري يا دشمن هشياري


يا آنک کني ويران هر خانه که مي سازم


جان ريخته شد بر تو آميخته شد با تو


چون بوي تو دارد جان جان را هله بنوازم


هر خون که ز من رويد با خاک تو مي گويد


با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم


در خانه آب و گل بي‌توست خراب اين دل


يا خانه     درآ       جانا يا     خانه    بپردازم

 

  گر بيدل و بي‌دستم وز عشق تو پابستم
بس بند که بشکستم ، آهسته که سرمستم

در مجلس حيراني ، جاني است مرا جاني
 زان شد که تو مي داني ، آهسته که سرمستم

پيش آي دمي جانم ، زين بيش مرنجانم
اي دلبر خندانم ، آهسته که سرمستم

ساقي مي جانان بگذر ز گران جانان
دزديده ز رهبانان ، آهسته که سرمستم

رندي و چو من فاشي ، بر ملت قلاشي
در پرده چرا باشي ؟ آهسته که سرمستم

اي مي بترم از تو من باده ترم از تو
پرجوش ترم از تو ، آهسته که سرمستم

از باده جوشانم وز خرقه فروشانم
از يار چه پوشانم ؟ آهسته که سرمستم

تا از خود ببريدم من عشق تو بگزيدم
خود را چو فنا ديدم ، آهسته که سرمستم

هر چند به تلبيسم در صورت قسيسم
نور دل ادريسم ، آهسته که سرمستم

در مذهب بي‌کيشان بيگانگي خويشان
با دست بر ايشان آهسته که سرمستم

اي صاحب صد دستان بي‌گاه شد از مستان
احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم

 

فرستنده: مدیریت وب:

 

ܓ✿ قط♥ـره قط♥ـره زندگی ܓ✿

 

 نه تو می مانی و نه اندوه


و نه هیچیک از مردم این آبادی ...


به حباب نگران لب یک رود قسم،


و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،


غصه هم می گذرد،


آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...


لحظه ها عریانند.


به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.


 



تاريخ : پنج‌شنبه 24 دی 1394 | 16:13 | نویسنده : fbt | ارسال نظر(0)

 

  

 

 

پنج توصیه بسیار مهم

 

در استفاده از کامپیوتر

 

برای همه

اینترنت بی تردید فرصتهای فراوانی

فراهم می کند اما استفاده از این پدیده ی

بی نظیر همانند بسیاری از ابزارهای دیگر

نیازمند در نظر گرفتن

برخی اصول و در واقع فرهنگ استفاده است.

اینترنت به همان نسبت که توان ایجاد فرصتهای

جدید را دارد می تواند تهدیداتی را نیز به همراه

خود داشته باشد که با در نظر گرفتن برخی

قوائد ساده بخصوص در حوزه شخصی

و خصوصی می توان با اطمینان

بیشتری از آن استفاده کرد

در ادامه به پنج اصل مهم در استفاده

مطمئن تر از اینترنت (که با توجه به

فرهنگ ایران و مشکلاتی که هر از

گاهی استفاده از اینترنت در کشور برای شهروندان

به همراه داشته است تهیه شده است)

اشاره خواهد شد.

1- به هر اطلاعات یا متنی که در

اینترنت می خوانید اعتماد نکنید.

بخش بزرگی از محتوا و اطلاعات موجود

در اینترنت از منابع

علمی و درست است اما

در برخی موارد اطلاعات موجود

در سایتها یا وبلاگها تنها تجربه یا

نظر شخصی یک فرد یا

حتی متنی تبلیغاتی است.

گاهی دیده می شود که فردی

می گوید این مطلب را در اینترنت

خوانده ام اما صرف وجود

یک مطلب در اینترنت به معنای

صحت آن نیست. بسیار مهم

است که این متن توسط چه کسی

و در کدام سایت یا رسانه

اینترنتی منتشر شده است. بطور

مثال بسیاری از مطالبی

که این روزها چه از طریق پیام رسانهای فوری

(ابزارهای چت) یا ایمیل برای افراد ارسال می

شود مطالبی از وبلاگهای شخصی یا مطلبی

است که کاربری بر اساس تجربه شخصی

در یک تالار گفتگو نوشته است.

اگر تخصص

و تجربه کافی در زمینه اینترنت ندارید و اطلاعاتی

که در اینترنت خوانده اید مبنای تصمیم گیری شماست

(بخصوص در مواردی که میتواند عدم صحت مطالب

به شما آسیب برساند مانند

موارد بهداشتی یا پزشکی)

حتما با فردی متخصص در این زمینه مشورت کنید.

2- در ارتباط خود با دیگران دقت کنید.

اینترنت فضای بی نظیری برای آشنایی

و ارتباط با دیگران

است اما عدم ارتباط نزدیک و حضور در فضای

مجازی باعث می شود که برخی افراد

در مورد هویت و موقعیتشان اطلاعات

نادرستی به طرف مقابل خود بدهند.

بنابر این در ارتباط با دیگران در چت،

شبکه های اجتماعی و دوستیابی و یا

وبلاگها همیشه این اصل را به خاطر داشته باشید که

ممکن است فرد مقابل

دقیقا آنچه که ادعا می کند نباشد

(برای مثال ممکن است جنسیت خود را اشتباه بگویید

و جالب است بدانید که برای برخی

از نرم افزارهای چت ابزارهایی وجود دارند

که حتی صدا را تغییر داده و مثلاْ صدای مردی

را به صدای زن یا بالعکس تغییر می دهد). همچنین از ارائه اطلاعات مهم

که ممکن است مورد سوء استفاده قرار بگیرد

یا انتشار عمومی آن باعث ایجاد مشکل برای

شما شود در ارتباطهای اینترنتی حتی الامکان

خودداری کنید. در اخبار حوادث به موارد متعددی

اشاره شده است که ارسال تصاویر خصوصی

یا قبول دعوت برای ملاقات حضوری بر اساس

یک ارتباط اینترنتی باعث ایجاد مشکلاتی

برای شهروندان شده است.


 



ادامه مطلب
تاريخ : پنج‌شنبه 24 دی 1394 | 03:25 | نویسنده : fbt | ارسال نظر(2)

 

 

 

منبع: تابناک

تاریخ: ۱۷ مرداد ۱۳۹۱

کتاب «شب شاعران بیدل»

در آستانه ولادت با سعادت امام حسن مجتبی علیه‌السلام

منتشر شده است.
 
به گزارش فارس این کتاب گزارش کامل

مراسم شب شعر سال 1389 در

حضور حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای (مدظله‌العالی) است

و برای اولین بار سخنان منتشرنشده معظم‌له

در این دیدار را در اختیار مخاطبان قرار می‌دهد.
 
 
متن سخنان رهبر معظم انقلاب در این دیدار به شرح ذیل است:
 

   اشعاری که خوانده می‌شود،

مشترکاتش دیدهمی‌شود؛

بخصوص انسان این را در زمینه غزل می‌بیند.

ان‌شاءالله سال‌ها بعد

کسانی خواهند نشست

و ممیزات و مشخصات سبک شعر امروز را در خواهند آورد؛

هم‌چنان که ما بعدها نشستیم

مثلاً سبک شعر دوره مشروطه

را از مجموع آثاری که گفته شده بود، شناختیم،

دسته‌بندی کردیم، معنا کردیم؛

یا سبک هندی را یا بقیه

سبک‌هایی ار که وجود داشته. بنابراین سبک جدیدی

به وجود آمده و دارد روز به روز هم تکامل و رشد پیدا می‌کند.

حتّی من می‌بینم، گاهی بعضی از شعرای ورزیده قدیمی خودمان

که سبک کارشان مشخص و معلوم است

و سال‌های متمادی

با آن سبک شعر گفته‌اند، این اواخر دارند گرایش پیدا می‌کنند

به همین سبک شعری که امروز وجود دارد؛

من این را در اشعار

بعضی از رفقای قدیمی خودمان که شعرای

برجسته خوبی هستند،

مشاهده می‌کنم. بنابر این خوش حالیم از این که الحمدلله حرکت

شعری وجود دارد.
 
خب، چند نکته عرض کنیم. یکی این که

اگر امر ما را دائر بگذارند

بین این که در بین این چند هنر-

مثلاً هنرهای نمایشی، هنرهای تجسمی

- یک هنر را انتخاب کنید تا این بودجه محدود

را صرف آن کنیم،

به نظر من باید شعر را انتخاب کنیم؛ چون اگر چنان چه شعر

در جامعه تأمین شد، این زمینه برای هنرهای دیگر

به وجود خواهد آمد. نمی‌شود شعر را مقایسه کرد با

بعضی از هنرهای دیگر؛ لااقل در کشور ما و جامعه ما

و سابقه تاریخی ما این جوری است. ما یک تاریخی هستیم

که در شعر استاد شدیم؛ یعنی یک

تاریخچه کهن قدیمی خیلی با ارزشی

از میراث شعری در ما هست.
 
در همه هنرها این جور نیست.

مثلاً‌اروپایی‌ها و یونانی‌ها

از دو هزار سال پیش نمایشنامه دارندع ما نداریم.

ما در داسان‌سرایی‌های نثر عقبیم. هنر رمان‌نویسی

و داستان‌سرایی در غرب، بخصوص در دو سه قرن اخیر،

با آنچه که در کشور ما وجود دارد و حتی تا حالا هم پیش رفتیم،

هنوز قابل مقایسه نیست؛ آنها خیلی جلوترند.

ما در این چیزها عقبیم، امّا شعر این‌جور نیست. ما از لحاظ

پیشرفت شعر، از لحاظ استواری ریشه این هنر در جامعه‌مان،

از کشورهای درجه یک هستیم.

خب، این هنر برجسته‌ای است.

بنابراین هر چه برای شعر کار بشود،

هر چه مطالعه بشود،

هر چه پژوهش انجام بگیرد،

هر چه کارهای مدیریتی

از قبیل سازماندهی‌ها،

جمع کردنها، تقسیم کردن‌ها،

سامان دادن‌ها انجام بگیرد

، زیادی نیست. من اینجا خواهش می‌کنم؛

هر از پیش‌کسوت‌های شعر-

که حالا خیلی از جوان‌های اوائل انقلاب

خوشبختانه رشد کرده‌اند

و امروز خودشان پیش‌کستوت

شعر شده‌اند - هم از

مسؤولین دولتی و مرتبطین با دستگاه‌های دولتی،

که روی مسأله‌ مدیریت شعر

در کشور بنشینند کار کنند،

فکر کنند، طراحی کنند؛

خیلی استعداد وجود دارد. من چند سال پیش در همین جلسه شب

نیمه ماه رمضان گفتم و اصرار کردم که

انجمن ادبی درست کنید.

خبر نشدم که مثلاً یک عدد قابل توجهی انجمن ادبی درست شده باشد.

خوب، می‌پرسیم چرا؟ می‌گویند پشتیبانی نکردند.

کأنّه انتظار دارند

که حالا حوزه هنری و وزارت ارشاد و دستگاه‌های دولتی بیایند

پشتیبانی کنند تا انجمن ادبی دست شود.

تشکیل انجمن ادبی

که این جوری نیست. انجمن ادبی

یعنی یک پنج نفر، ده نفر

شاعر روی همان انگیزه‌های شعری دور هم جمع شوند،

برای هم دیگر شعر بخواهنند، برای هم شعر بگویند؛

تدریجاً کسان

دیگری اگر خواستند، به این‌ها ملحق شوند؛

نخواستند هم ملحق نشوند؛ این می‌شود یک انجمن ادبی،

این می‌شود

پرورشگاه، این یک مرکز گلخانه‌ای می‌شود

برای پرورش

این نهال و این گل؛‌این لازم است. این

که دیگر احتیاج به این ندارد

که حالا فلان دستگاه‌ها کمک کنند. البته

اگر دستگاه‌ها کمک کنند،

بهتر است؛ امّا کمک نکردن دستگاه‌ها

به هیچ وجه نباید بهانة‌ای باشد به این که خود

این انگیزه‌ها به کار نیفتد.
 
ما بهترین شاعرها را در مشهد داشتیم. انصافاً

در یک دوره‌ای شعرای مشهد

ما در کشور بهترین بودند.

ما همه را از نزدیک می‌شناختیم؛ شعرای مشهد

جزو بهترین‌ها بودند؛ هم قصیده‌سراهاشان،

هم غزل‌سراهاشان

. در مشهد از اوّل تا آخر، در آن

دوره‌ای که این افراد روی کار آمدند

و پرورش پیدا کردند، سه تا انجمن وجود داشت؛

یکی‌اش انجمن مرحوم نگارنده بود که توی خانه خود او

تشکیل می‌شد. ایشان اجاره‌نشین هم بود و

هر چند وقت یک بار خانه‌اش

عوض می‌شد؛ لذا این‌هایی که می‌خواستند

شرکت کنند بروند توی آن خانه جدیدی، باید آدرس جدید می‌گرفتند.

بنده آن وقت قم بودم

. هر وقت مشهد می‌آمدم، حتماً به آن جلسه می‌رفتم؛

تا بعد که از قم برگشتم. این یک انجمن بود؛

ده نفر، پانزده نفر در آن شرکت می‌کردند.

یک سماوری هم آنجا روشن بود، که چایی‌اش را

خود مرحوم نگارنده می‌ریخت. این آقای شفیعی کدکنی،

میرزازاده، قهرمان، قدسی

، اینها همه پرورش‌یافته همین جلسه‌اند.

این‌ها اولش این جور نبودند. مرحوم صاحب کار

- سهی- اولی که به آن جلسه آمد، یک

طلبه‌ای بود؛ خب، ذوق شعری داشت و غزل می‌گفت؛

اما چند سال قبل وقتی که فوت شد،

قطعا یکی از اساتید برجسته شعر سبک هندی

در کشور ما بود. او از اول این طور نبود؛

در آن جلسه این شد

حتی آقای قهرمان که واقعاً شاعر

ممتاز و برجسته‌ای است،

اوائلی که در آن جلسه شرکت می‌کرد-

سالهای 37 و 38- اینجور نبود؛

لیکن ایشان و دیگران بعد در این

جلسه پرورش پیدا کردند.

یک جلسه دیگر بود که روزهای جمعه در منزل

مرحوم فرخ تشکیل می‌شد

و ده پانزده نفر، بیست نفر در آن شرکت می‌کردند.

یک لجسه هم که بعدها این اواخر آقای قهرمان،

در خانه‌اش تشکیل داد.

چندی پیش که من مشهد بودم،

ایشان آمده بود آنجا،

می‌گفتم هنوز هم جلسه در خانه ما تشکیل می‌شود.

پس بنابراین

انجمن ادبی این است. در این انجمن،

شاعر ورز می‌خورد

و نقطه ضعف‌هایی که هیچ شاعری از آن خالی نیست

، به تدریج برطرف می‌شود و شعرش پخته میشود.

البته اگر شانس بیاورند، در آن جلسه یک پیش‌کسوتی،

یک استادی،

یک استعداد برتری وجود داشته باشد،

خیلی بهتر خواهد شد؛ اگرنه، به آن خوبی نخواهد شد.

بنابراین انجمن ادبی لازم است؛ این را بروید بپردازید.
 
من خواهش ممی‌کنم به شعر بپردازند؛ هم مسؤولین بپردازند

- چه وزارت ارشاد، چه حوزه هنری -

هم خود پیش کسوت‌های شعری که به شعر بپردازند.

شعر را ندهید دست آدم‌هایی که سررشته‌ای

از شعر ندارند و شعر برایشان یک تفنّن دور از زندگی‌شان

و دور از فهم و ذهنشان است.

خود شماها دور هم بنشینید،

شعر بگویید. هر جا یک انجمنی هست

و یک مجموعه‌ای

دور هم جمع می‌شوند و می‌خوانند، شعر رشد پیدا می‌کند.

این یک نکته.
 
نکته دیگر این است که این طبع شعری

که شما دارید،

چیز کوچکی نیست؛ این یک عطیه بزرگ

الهی است به شما.

مقایسه کنید

این را با کسی که مثلاً نیروی بدنی جسمانی خیلی زیادی دارد؛

این از آن بالاتر است. مقایسه کنید

این را با کسی که

پول زیادی گیرش می‌آید، در زندگی

شانس پول در آوردن دارد؛

این از آن بالاتر است. مقایسه کنید این را با مقامات ظاهری؛

مدیر یک جایی است؛

رئیس یک جایی است که از این نعمت

محروم است؛ این از آن بالاتر است. مقایسه کنید این را با

جمال و زیبایی؛ یک نفری مثلاً خیلی جمال خوبی دارد،

یا صدای خوبی دارد - البته این هم نعمتی است،

نعمت بزرگی هم هست

- این از آ» نعمت بالاتر است. طبع شعر، یک نعمت

برجسته الهی است. خدا به شما یک کیسه

جواهر بزرگ تمام نشدنی داده؛

شما می‌توانید هی دست کنی

داخل این، ، در بیاورید

و خرج کنید. خرجش برای نان نیست، برای شکم نیست؛

خرجش برای

چیزهایی ورای شکم، والاتر از شکم و زندگی مادی است.

این نعمت را خدا به شما داده است.
 
منم نمی‌گویم قریحه شعری

را در راه احساسات و در راه

عواطف انسانی و دل و عشق

و اینها به کار نبرید -

می‌دانید که اجتناب‌ناپذیر است-

اما عرضم این است

که سهم وافری از این عطیه

الهی را به کار ببرید

در آنجایی که خدای متعال

از شما توقع دارد،

دین شما از شما توقع دارد

. یعنی استفاده کنید از این،

در راهی که خدای متعال می‌پسندد و راضی است.

این جور نباشد که این

ارزش والا را خدای متعال به شما داده،

شما این را در راه خدا هیچ مصرف نکنید. منظور

من فقط هم شعر آیینی نیست-

طبق اصطلاحی که شماها می‌گویید

؛ شعر مدح ائمه و توحید و مرثیه و چه و چه،

که البته خیلی هم با ارزش است- نه،

همه آن چیزهایی که واقعاً انسان احساس می‌کند

مورد نیاز جامعه است؛ که یکی از مهم‌ترین آنها،

پرداختن به مسائل انقلاب و مسائل کشور است.
 
مرد زمانه خودتان باشید، آدم زمانه خودتان باشید

. زمانه شما، زمانه مهمی است. بنده در این خط تاریخ طولانی ایران،

بخصوص قسمت بعد از اسلام، خیلی رفت و آمد کرده‌ام -

سلسله‌هایش، احوال اجتماعیکشور، احوال سیاسی کشور،

جنگ‌ها

، پادشاهی‌ها-گمان نمی‌کنم در تمام این هزار و اندی سال،

کشور، حادثه‌ای به عظمت حادثه انقلاب اسلامی

به خود دیده باشد.

به عظمت این حادثه، من حادثه‌ای سراغ ندارم

که

کشور ما به خود دیده باشد. ما تلخی‌های بزرگی داشته‌ایم؛

امّا فتوحات بزرگ که یک ملت این جور ناگهان بشکفد،

این جور ناگهان رشد کند، این جور ناگهان همه این

حصارهای گوناگون

را که دور او به حالت مصنوعی چیده بودند، به م بریزد،

قد بکشد، سر بلند کند و وضعش در ظرفیت بیست

سی سال این تغییر عظیم را بکند،

هرگز چنین چیزی در کشور رخ نداده بود.

بله، سلسله‌هایی آمدند، پادشاهی‌هایی

شکل گرفتند، کشور هم در دوره

آنها اقتدار نظامی و سیاسی و غیره پیدا کرده است؛

امّا آن ربطی به مردم نداشته. مثلاً یک شاه عبّاسی،

یک شاه طهماسبی

، یک اسماعیل صفوی‌ای آمدند یک کارهایی کردند.

پادشاهی آنها با پادشاهی پادشاه قبلشان

و پادشاه بعدشان تفاوتی نداشته؛

همان زورگویی، همان تحکم، همان تملک.

مردم در این جا نقشی نداشتند. ا

ین که مردم کشور این جور هوشیارانه،

این جور شجاعانه،‌این جور دلاورانه

وارد میدان‌های سیاسی بشوندع وارد میدان‌های

نظامی بشوند،

وارد میدان‌های اجتماعی بشوند،

ای رشد را پیدا کنند، اصلاً وجود نداشته.

در طول تاریخ ما هیچ جا چنین چیزی وجود نداشته؛ من ندیدم. هر کس دیدهی، بیاید نمونه‌اش را بگوید.
 
خوب، این مزرع مهمی است برای رشد فرهنگ،

اندیشه و هنر - یعنی بخشی که

شماها بایدمتصدّی‌اش باشید

- از این استفاده کنید، این زمانه را تصویر کنید،

با این تصویر خودتان زمانه را غنی کنید.

هر چه که شما بگویید که خوب باشد،

درست باشد، مستحکم باشد، متین باشد،

پرمغز باشد، این زمانه شما را غنی می‌کند؛

این ظرف را پر می‌کند از محتوای

با ارزش و غنی و مستغنی کننده. بنابراین،

این یک وظیفه شماست. عرض کردم

، من نمی‌گویم شاعر قریحه شعری خود

را در راه احساسات و عواطف انسانی و عشق به کار نبرد؛

نه، بالاخره شاعر دلی دارد، آن هم دل آنچنانی که خود شماها

دیگر از همه بهتر می‌دانید - نازک و زودرنج و

نمی‌دانم پرپری و به اندک چیزی تکانی -

بالاخره آمدم طبع شعر هم دارد؛

نمی‌گویم یک وقتی گله‌ای دارد، نکند؛ دردی دارد،

نگوید؛ شوقی دارد، عشقی دارد، میلی دارد، نگوید؛

این‌ها را نمی‌شود

توقع داشت؛ یعنی واقعاً اگر کسی چنین

چیزی از شاعر توقع کند، این غیر واقع‌بینانه است.

البته شعرایی داشته‌ایم که از آن

روحیه‌ها نداشته‌اند؛ مثل ناصرخسرو- ناصرخسرو تمامکتبی است-

یا واعظ قزوینی در شعرای سبک هندی. واعظ قزوینی شاعر

خوب و برجسته‌ای هم هست، حدّ شعری‌اش با حدّ شعری کلیم

و این‌ها پهلو می‌زند؛ یعنی کمتر از کلیم و کمتر از حاج محمدجان

قدسی و این‌ها نیست؛ تقریباً با این‌ها همزمان هم هست؛

ولی خب، واعظ است و شعرش، موعظه است؛

در مایه‌های شعر و غزل و شادی و شنگولی و این چیزها نرفته.

ما از این قبیل شعرا هم داشته‌ایم. بنابراین من از

شاعر این توقع را ندارم

که این جور شعری بگوید. حالا خود ما هم یک وقت‌هایی

یک چیزهایی می‌گفتیم؛ اینجور نبوده که حالا از این حرف‌ها دور باشد؛

نه، در آن از این چیزها هم بوده اما می‌گوییم مثل حافظ باشید.ببینید،

حافظ شعر عرفانی طعی دارد. حالا من نمی‌خواهم

مثل بعضی‌ها بگویم اگر حافظ می‌گوید

« خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش»، این هم مرادش

شیراز عالم ملکوت است؛ نه، بالاخره

او هم شاعری بوده مثل بقیه شعرا؛ اما ا

هل معرفت و اهل سلوک بوده و بخشی از عمر

و بخشی از این گنجینه با ارزش را صرف

این کار کرده. ما می‌گوییم این کار را بکنید.

توقع ما جداً از همه خانم‌ها، از همه آقایان -

بخصوص جوان‌ها - این است.
 
نکته آخر هم این که آن‌جایی که به مسائل دل و عواطف

و اینها می‌پردازید، حد نگه دارید؛ یعنی‌آن حالت عفاف

و حجاب را حفظ کنید

. این را بدانید شعری که آن وقت فروغ فرخزاد می‌گفت،

در دنیای روشنفکری آ» زمان هم کسی قبول نداشت.

خب، ما با اینها مواجه بودیم،

روبه‌رو بودیم؛ همین‌هایی که شب توی قهوه‌خانه‌ها

و کافه‌های تهران می‌نشستند و عرق‌خوری می‌کردند

و آنها را از مستی روی دوش می‌کشیدند

می‌بردندشان خانه، چون نمی‌توانستند

بروندع هانها هم معتقد نبودند که شعر باز

و عریان مثل بعضی از شعرهای فروغ فرخزاد باید گفته شود.

این در حالی بود که آن زمان، فرهنگ،

فرهنگ دیگری بود؛ اصلاً زمانه، زمانه واقعیات تخل و زشت و مستهجنی بود که حالا گوشه‌ای از آن هم

در شعر بعضی از شعرای آن روز خودش

را نشان داده بود. من اسمی از بعضی

شعرای زن دیگر نمی‌آورم؛ چون

فروغ فرخزاد اولاً مُرد، ثانیاً به ا

عتقاد من عاقبت به خیر هم شد. بعضی‌های دیگر نه،

عاقبت به خیر نشدند و نخواهند شد؛ لذا به آنها اشاره‌ای

نمی‌کنم و از آنها اسم نمی‌آورم.
 
غرض این است که دخترهای جوان تصور نکنند که

حالا اگر چنانچه بخواهند برای دلشان، برای عواطفشان،

برای حسشان یک شعری بگویند، پس دیگر بروند

تا آن ته ته؛ نه، بالاخره خوب است که آدم یک حدّی را نگه دارد.
 
امیدواریم ان‌شالله سال آینده همه شماها زنده باشید؛

ما هم اگر زنده بودیم، بتوانیم در خدمت

شما باشیم و از شما چیزهای بهتر بشنویم.
 
البته این نکته را همه من اینجا یادداشت کرده بودم

بگویم، که چون بحث طولانی می‌برد، دیگر نمی‌"ویم.

اجمالاً اشاره می‌کنم که در بعضی از شعرهای شعرای جوان

- به خصوص امشب هم چند نمونه داشت که دیدم

- آدم نشانه یک نوع اضطراب و یک نوع حیرت را مشاهده می‌کند؛

مثلاً ایشان گفت که مواظب جوجه‌های ایمان من باشید.

البته این دغدغه‌،‌دغدغه مقدسی است، خیلی خوب است

و من از این که این دغدغه در این جوان شاعر وجود دارد،

خرسند می‌شوم؛

اما دل من هم می‌لرزد که چرا دغدغه دارد. این دغدغه

و حیرت و ضطراب - یک مخلوطی از همه اینها -

باید در شعر از بین برود؛

این هم راهش تقویت معرفت است که الحمدلله شما دارید.
 
البته این اساتید و بزرگان شعر،

یک ذره بایستی واضح‌تر حرف بزنند؛

هم آقای علی معلم، هم بعضی‌های دیگر.

این‌ها

باید یک ذره روشن‌تر حرف بزنند تا آن مبانی فکری و معرفتی

که اینها خودشان به آن رسیده‌اند و فهمیده‌اند و یاد گرفته‌اند و

به قدری شده که می‌توانند ادا کنند، آن را درست ادا کنند

تا طرف بفهمد. مواظب باشید، مخاطب خودتان را

در حیرت نگه ندارید.

خب، یک حرفی باید گفته شود که طرف استفاده کند؛

لفظ استوار، معنای خوب؛ اما در عین حال مثل

همان بیت گذایی« ح

یرت دمیده‌ام گل داغم بهانه‌ای است» خواهد شد.

البته این دوست و شاعر افغانی‌مان اشعار بیدل را ترجمه کرده،

انصافاً ترجمه خوبی هم کرده -

یعنی قانع‌کننده است - اما بالاخره گیج کننده است دیگر.

آدم‌هایی که با شعر انس داشتند، سی‌چهل سال،

چهل پنجاه سال با شعر ور رفتند

، با شعر هندی انس داشتند، وقتی این‌ها معنای شعر

را اوّل وهله درست نمی‌فهمند،

این نقص شعر محسوب می‌شود. یک عامی که د

ر کوچه دارد عبور می‌کند، ممکن است

این شعر را نفهمد - نفهمیدن او عیب نیست -

امّا بالاخره کسی که با شعر انس دارد،

او باید بفهمد که شما چه می‌گویید.
 
انشالله خداوند همه شما را موفق بدارد.

از دوستان، بخصوص از آقایانی که

مدیریت این جلسه را به عهده گرفتند-

هم جناب آقای قزوه که واقعاً کار برجسته‌ای کردند،

هم این مدح طولانی‌ای که‌اقای فیض برای آقای قزوه گفتند،

که مدیحه جالبی بود و اسم ایشان را در تاریخی ماندگار کردند!

و همچنین از بقیه دوستانی که برای اداره این جلسه

همکاری کردند، متشکریم.
 
 
 
مهمترین محورهای بیانات مطرح‌شده عبارتند

از: ظهور سبک جدید شعری در سال‌های اخیر،

اهمیت و جایگاه شعر برای کشور

، توصیه‌های رهبر انقلاب به شاعران و نظر ایشان

درباره برخی از شاعران پیشکسوت مانند استاد قهرمان،

فروغ فرخزاد، صاحبکار، شفیعی‌کدکنی و ...
 
این کتاب در 128 صفحه علاوه بر بیانات معظم‌له،

شامل متن کامل اشعار خوانده‌شده،

متن گفتگوی شاعران با رهبر انقلاب اسلامی

در خصوص اشعارشان، بیوگرافی شاعران

و تصاویر این دیدار می‌باشد.

 

 



تاريخ : سه‌شنبه 15 دی 1394 | 02:17 | نویسنده : fbt | ارسال نظر(0)

 

 

فرستنده: محمد مدیریت سایت قطره زندگی

 

زندگی‌ همین است

هر خاطره ، غروبی دارد

هر غروبی ، خاطره ای

و ما جایی‌ بینِ امید و انتظار

چشم می‌کشیم تا روزگار مان بگذرد

گاهی‌ هم فرق نمی کند چگونه

فقط بگذرد. [Web]

***********************************************

 

 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه 09 دی 1394 | 16:34 | نویسنده : fbt | ارسال نظر(2)

 

 

                                      فرستنده :فرشید و مهسا از شهرستان عجب شیر

                                

باسلام خدمت نویسندگان سایت فقط به خاطرتو

 

 

 

شعری دروصف استادکامران:

 

 

آنکه نقاش است و نقشي ساخته



با قلـــــــم طرح نويي انداخته



در مسير واژه هاي دوستــــــــي



سطر سطــري زآشنايي داشته



آنکه چون اسطوره هاي پارســي



عين ولامي را به ميم افراشته



هم رديف انبياء و عارفـــــــــــان



پوششي بر جـــــهل جاهل بافته



آنکه آهنگ و کلامي دل ربــا



از يراي درس خـــــــــود آراسته



چشمه هاي معرفت جوشــــد ز او



دانشي از حد فزون انبـــــــاشته



لحظه هايش پر شده از خـاطرات



خاطراتي که زدل جان باخـــته



هرچه از عطرش ببويم کم بود



او گلستان ها ز گل ها کاشته



آنکه معمار است و الگوي همه



لاله اي بر قلب خود بگذاشته



با سلاح علم در راه مـــــــــــــراد



چون جلوداران به کفران تاخته



از فنونش عالمي پرداختــــــــه



او عزيز است و مقامش پاس دار



چونکه يزدان نام او بنگاشته



شاعرآن باشد که چون قطعه زمين



هرکسي او را لگد انداخته



يعني از زهد و کلام و علم او



ذره اي از دانشش برداشته



بار الها  کامران  جان را مدد



تا چو ابران سايه ها افراشته

.تقدیم به استادعزیزترازجان استادکامران. [Web] -



تاريخ : شنبه 23 آبان 1394 | 02:12 | نویسنده : fbt | ارسال نظر(0)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران


  • تا نیوز