فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

 

 

 

 

قطره یاد

خوش   بود زمانی که نگاهت نفسم بود

 

 

در اوج عطش  قطره  یاد تو    بسم    بود

 

 

گفتم   که     نویسند    سر لوح     مزارم

 

 

می خواهم ومی خواستمت تا نفسم بود

 

فرستنده:

مینا گلسار تهران

قطره یاد

 






تاريخ : | | نویسنده : افشین تهرانی .نویسندگان | ارسال نظر(0)

 

تا تو نگاه می کنی   کار من  آه   کردن است

 جان به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است

 

قصه ام   طولانی  است،  شعر من طوفانی است

 

 

 

عاشق     بی باکم     ،عشق  من   عرفانی است

 

 

 

چتر    در دست   بگیر ،  سوی     من    گر آیی

 

 

 

آسمان     شعرم     ،  به     خدا     بارانی   است

 

از دست غمت خیمه به میخانه زد م باز

 

با یاد  لبت بوسه   به پیمانه   زدم   باز

در ساغر می  جلوه  چشمان تو  دیدم

 

دیوانه   شدم   نعره  مستانه  زدم  باز


 




تاريخ : | | نویسنده : افشین تهرانی .نویسندگان | ارسال نظر(1)

دلنوشته های عاشقان

 

عاشق

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

جواب معشوق

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت.

 

 

 

چشمهایم را بسته ام ، تا تو را ببینم

ببینم که در کنارمی ، سرم بر روی شانه هایت است

و تو فقط مال منی

حس کنم گرمای وجودت را ، فراموش کنم همه غم های دنیا را ...

چشمهایم را بسته ام ، تا تو را در آغوش بگیرم ، تا همانجا

در کنارت ، برایت بمیرم...

شاید تنها در خیالم با تو باشم و همیشه عاشق این خیالات باشم...

خیالی که لحظه به لحظه با من است ،

همیشه و همه جا در کنار من است ،

حسرت شده برایم این خیالات عاشقانه ،

از خیال تو حتی یک لحظه هم خواب به چشمانم نیامده....

همیشه فکرم پیش تو است ،

تو که میدانی دلم بدجور گرفتار تو است ،

پس کجایی که آرامم کنی؟

 

قصه ام طولانی است شعر من طوفانی است

عاشق   بی باکم   عشق  من   عرفانی   است

چتر      در   دست   بگیر   سوی   من   گر    آیی

آسمان    شعرم      به    خدا     بارانی      است 

خواهشی از قلب بی وفای تو دارم، هوای قلب

تنهای مرا هم داشته باش....

بس که به خیال تو چشمهایم را بستم و به رویاها رفتم،

دنیا را فراموش کرده ام ،دنیای من تو شده ای و رویاهایت ،

حسرت شده برای یک بار هم، شنیدن صدای نفسهایت....

دلم در این هوای آلوده دلتنگی ،

پر از غبار شده ، مدتی گذشته

و هنوز این گرد و غبارها پاک نشده ،

هر کسی می آید پیش خود میگوید شاید این دل حراج شده،

اما کسی نمیداند که دلم یک عاشق سر به هوا شده...

دلی که عاشق است و عشقش در کنارش نیست ،

دلی که لحظه به لحظه به خیال آمدن عشقش

دیگر محکوم به انتظار نیست ....

چشمهایم را بسته ام ، تو نیامدی و من

عاشقی دلشکسته ام


 

بغض  دلم  گرفته  و  بارانیم  کنون

 

کم کم زدیده اشک سرازیر می شود

 

 

به نام خدایی که تو را برایم آفرید

قلمم بی جوهر تر از آن است که بتواند

                گرمی سلامم را به تو عزیزِ دل برساند،

اکنون نامه ای را که برایت نوشتم می خوانی ,

شاید یا حتماً در شهری نباشم که تو در آن تنفس می کنی ,

 نمی دانم در این لحظات آخر رفتنم

چطور رغبت قلبم را برایت روی کاغذ بیاورم ,

ساعت نیمی از دو ظهر جمعه گذشته

و دقایقی به سه مانده ,

 این لحظات آخری که می گذرد

 تلاطم عجیبی در احساساتم موج می زند,

حالم خراب تر از آن است که بخواهم برایت بازگو کنم ,

 در زندگیم بارها تجربه کردم

 که در رابطه وابستگی بد است اما باز دچار شدم ....

سکوت می کنم بر این لحظه های غمناک ,

بر این چشم هایی که از بس غرق در معشوق شد

, چیزی جز او را ندید ,

 برای چه قلبم درون سینه ام آرام ندارد؟

برای که آرام ندارد؟

روزگاری خدایی داشتم

و تنها او را می پرستیدم ,

تو آمدی و تو را بت خویش کردم

 و بعد از خدا تو را ستایش کردم ,

هر چه عاشقانه تر به سوی خدا می رفتم

 او نیز مشتاقانه قصد من می کرد

و از بابت این تجربه , عاشقانه به سویت آمدم

اما لحظه به لحظه تو را دور تر از خویش یافتم. مرا دریاب!

من تو را ماٌنوس با تنهایی خویش یافتم

که تو را همسفر زندگی خویش نمودم

منتظر

هميشه فكر مي‌كردم

 آدما همديگرو واسه‌ي داشته‌هاي هم دوست دارن !

وقتي يه كم بزرگ شدم،

ديدم همه‌ي آدما خوب نيستن،

 ديدم يه سِري از آدما رو نمي‌شه دوست داشت

نه به اين خاطر كه هيچي ندارن

به اين خاطر كه يه چيزايي دارن كه نبايد داشته باشن،

تا اين كه با تو آشنا شدم،

 ديدم كه انگار آدم‌ها همه مثل هم نيستن !

تو يه جورايي با همشون فرق داري !

 احساس كردم ميشه به خاطر نداشته‌هات دوست داشت !

ميشه به خاطر نداشتن غرور دوسِت داشت !

 آخه اصلاً خودخواه نبودي،

 هميشه بقيه رو بالاتر از خودت مي‌ديدي !

 تو واسه من يه ماهي !

كاش هميشه توي تاريكيِ زندگيم موندگار باشي و بتابي !‌

ماه من دوسِت دارم.

 

 


مي کنم به از تو نوشتن کاغذ مست مي گردد

قلم به رقص در مي آيد نمي دانم
چرا هر وقت مي خواهم چيزي از تو بر

روي کاغذ بياورم واز تو بنويسم
وجودم،قلمم،کاغذم همه و همه به وجد مي آييم.

عزيزم!تمام شب در خيالت گريستم
هنوز پاييز چشمانت را روي شاخه هاي سرد

انتظار جستجو مي کنم

نمي داني چقدر
محتاج نوام.هنوز کاغذهايم به شوق نگاهت

رنگ کاهي را پس مي زند وتمام شب
وتمام ثانيه ها، يکي يکي مي گذرندوبه دريا ها

اشک هايم روان مي شوند انگار
تاب ديدن پاييز چشمانت را ندارد کاش برگردي

زود،کوچه بي تو دل تنگي دارد
کاش برگردي زود ومي ديدي که دلم بي تو

چه حالي دارد ببيني

که هنوز حلقه
زرد خورشيد داغ تنهايي من را دارد کاش زود

برميگشتي تا قاب عکس روي ديوار


تهي از چهره تو نباشد وتمام صفحات دفترم

از حرف ونگاه واسم تو پر شود کاش


زود بر مي گشتي.تو اگر برگردي

من تمام شاخه هاي گل ياس

را با تمام احساس

تقديمت




تاريخ : | | نویسنده : افشین تهرانی .نویسندگان | ارسال نظر(0)

 

 

سلام خدمت دوستان عزیزدرسایت فقط به

خاطرتووباعرض خسته نباشیدوتشکرازسایت

زیبایتان.وسلامی گرم درزمستانی سردتقدیم به

یگانه استادعالم استاددیندار..


استاد بزرگوار،تو را به چه مانند كنم. دل درياييت لبريز

از آرامش است همچون كوه استوار از حوادث ايستاده اي

و همچون ابر،باران پر شكوه معرفت بر چمن هاي دشت دانش

آموختگي فرو مي ريزي. خورشيد نگاهت گرمابخش وجود ماو

حرارت كلبه ي سرد يأس و نااميدي و ارمغان شور و شعف است.

غنچه ي تبسمي كه از گلستان لبهاي تو مي رويد،

طراوت لحظه هاي ابهام و زيبا يي بخش خانه ي وجود ماست.

كلام روح بخش و دلنشين تو موسيقي دلنوازي است كه بر گوش

جان مي نشيند و اهنگ زندگي را به شور در مي آورد.

غطت  نو به لطافت گلبرگهاي ارغوان داري كه از احساس

و شور و شعف لبريز است. دستهاي روشنت سپيدي

خود را از گل بوسه هاي گچ گرفته و شمع وجودت ا

ز نيروي ايمان وانسانيت شعله ور است .

سرخي شفق ،تابش آفتاب ، نغمه ي بلبلان ،صفاي بستان

، آبي درياها، همه و همه را مي توان در تو خلاصه نمود.

  چون تو عارف والای جهان شیعه می با شبد  معناي كلام اميد

بخش تو همچون نسيم صبحگاهان نشاط بخش روح خسته ماست.

علم آموزي و صبر ايمان را از پيامبران به ارث برده اي

و به حقيقت وارث زيبايي ها بر گستره ي گيتي هستي.

قدوم سبز تو سبزينه ي كوچه باغ هاي زندگي و صفا بخش خاطر

پر دغدغه ي ماست. طپش قلب تو آهنگ خوش هستي

و جوشش نشاط در غزل شيواي زندگي است.

تو روشنايي بخش تاريكي جان هستي و ظلمت انديشه را نور مي بخشي.

‹‹و ما يستوي الاعمي والبصير .و لا الظلمات ولا النور››

وهرگز كافر تاريك جان كور انديش با مومن انديشمند خوش بينش

يكسان نيست وهيچ ظلمت با نور يكسان نخواهد بود.

چگونه سپاس گويم مهرباني ولطف تو راكه سرشار از عشق ويقين است.

چگونه سپاس گويم تأثير علم آموزي تو را كه چراغ روشن هدايت

را بر كلبه ي محقر وجودم فروزان ساخته است. آري در مقابل اين

همه عظمت و شكوه تو مرا نه توان سپاس است

ونه كلام وصف. تنها پروانه ي جانم بر گرد شمع

وجودت، عاشقانه چنين مي سرايد :



کامران كيمياي جسم و جان است

کامران رهنماي گمرهان است

شـده حك بر فراز قله ي عشق

کامران وارث پيغــــمبران است...

 




تاريخ : | | نویسنده : افشین تهرانی .نویسندگان | ارسال نظر(0)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران


  • تا نیوز