.jpg)
من به خال لبت ای دوست
%D8%A7_1.jpg)
غزل معروف عرفانی امام خمینی
گرفتار شدم
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم
همچو منصور خریدار سر دار شدم
غم دلدار فکنده است به جانم، شررى
که به جان آمدم و شهره بازار شدم
درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم
جامه زهد و ریا کَندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند مى آلوده مددکار شدم
بگذارید که از بتکده یادى بکنم
من که با دست بت میکده بیدار شدم
.jpg)
استاددیندار (کامران )شعر ترکی حماسه امام حسین (ع)
حضرت ابوالفضل و زینب (س) و یاران جان نثار حسین
داها شیعه ائدممز شادمانی
استاد رحیم دیندار (کامران)
حسین(ع) ایثاری اولدی جاودانی
ادیب گؤیده ملکلر نوحه خوانی
چاتیب عرشه ندای آسما نی
نوای غم دوتوب یکسر جهانی
دا ها شیعه ادممز شادما نی
حسینه تشنه لب چون چاتدی کامه
آپا ردی زینبی آخیرده شامه
نمازی ائـدی چون زینب اقامه
دوباره گلدی وادیه سلامه
یولا سا لدی حسین سیز کاروانی
دوشبدور ناقه دن زینب چو سایه
دئیر قیزلار وئرون سیز سس صدایه
حسین قبرین آلون آخیر آرایه
دویــونجان آغلیاق اهـل بـلایه
یواق گوز یاشینان بیز کربلانی
منه سنسیز بو دونیا ماتم اولدی
آنان زهرا منیلن همدم اولدی
گئجه گوندوز منه همدم غم اولدی
آغاردی ساچلاریم قددیم خم اولدی
گرک آگاه ائدم اهل جهانی
گلیـر هر دم نـوای وا حسینا
بـوگـون اولـدی قیامت آشکارا
ئوپور اکبر مزارین چون که لیلا
اوجالمیش نعره لر غوغا دی غوغا
قلم یازدی بو غملی داستانی
ائدیب غوغا ابوالفضلین آناسی
دئیر هاردا قا لیب طفلین آتاسی
نیه گلمی حسینین بس نواسی
قالیب هارد ا ابوالفضلین لواسی
قویوب آغلار بو ماتم انبیانی
ندا گلدی او با نوی کرامه
رقیم بس نیه گلمـی کلامه
دئدی زینب او غمدیده امامه
اوزیم قازدیم مزارین چاتدی کامه
فلک گورمز بوجور شیرین زبانی
دئدی زینب رقیم حقه باخدی
غمینده عالمی یا ندردی یاخـدی
بیر اولدوز تک سمادن نوری قا خدی
ا لیم اوستونده ایوای بیردن آخدی
رقیه قانه چوندردی عزانی
سو ایستر قبریده غمدیده اصغر
یا تیب تپراغیده چون مرغ بی پر
بوراندا یوخـلویب بیر غملی دختر
دئـیر دیـلده د مـادم اکبر اکبر
عزایه غرق ائدیب یکسر جهانی
ندا ائـدی جهـا ندا عرش اعلا
اولماز بیر نفر عباسه همتا
اونون تک بیر جوان اولماز هویدا
اودور کربو بلا دشتینده سقا
وئریب قولارینی دل خسته جانی
علی اکبر ائدیب میداندا غـوغا
اودور دینه خد ا عشقینده شیدا
گؤزل قاسم قالیب میداندا تنها
دعا ایلیر اونی هر لحظه مولا
قویوب آغلار فراقی مرتضانی
حسینه گل ائدک عرض ارادت
اونون خصمی اولار اهل شقاوت
دئنن کامران شعر با صلابت
حسینین عاشقی اولماز خجا لت
دوتوب بانگ حسین ارض و سمانی
.jpg)
.jpg)
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین (ع)
از حریم کعبه جدش به اشکی شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین
میبرد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسین
پیش روراه دیار نیستی کافیش نیست
اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین
بسکه محمل ها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین
رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا بجائی که کفن از بوریا دارد حسین
بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب
ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین
سروران ، پروانگان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین
سر به تاج زین نهاده راه پیمای عراق
می نمید خود که عهدی با خدا دارد حسین
او وفای عهد را با سر کند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین
دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا
با کدامین سر کند مشکل دو تا دارد حسین
سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین
آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین
دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین
بعد ازینش صحنه ها و پرده ها اشکست و خون
دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین
ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ئی
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین
دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین
شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم بلب دیدم دعا دارد حسین
اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاندرین گوشه عزایی بی ریا دارد حسین
اعتیاد
استاد رحیم دیندار:(کامران)
_1.jpg)

آدمی را از شرف بیگانه سازد اعتیاد
صاحب صد خانه را بی خانه سازد اعتیاد
مهر همسر یا فرزند از کفت گردد برون
چون ترا از عاظفه بیگانه سازد اعتیاد
می نشیند همچو جغد شوم بر بام حیات
خانه و کاشانه را ویرانه سازد اعتیاد
هیچ دانایی نمی افتد به شر او
مردم فرزانه را دیوانه سازد اعتیاد
با ر الهی ریشه کن کن این بلای شوم را
خلق را آواره از کاشانه سازد اعتیاد
همچودودی می شود سرمایه ازدستت برون
چون ترا کور و کر و مستانه سازد اعتیاد
می رود ایمان ز دستت سست گردد غیرتت
با پلید یها ترا هم خانه سازد اعتیاد
پای همت لنگ گردد می رود درگل فرو
این جهان رابهر تو غمخانه سازد اعتیاد
از تو فرزند و عیال و دوستان دل برکنند
چون وجودت را بلای خانه سازد اعتیاد
بس کن ای کامران دانندعاقلان این نکته را
آدمی را از شرف بیگانه سازد اعتیاد
.gif)
شعر های زیبا از رودکی پدر شعر
.gif)
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی راه او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا! شاد باش و دیر زی
میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی
آفرین و مدح سود آید همی
گر به گنج اندر زیان آید همی
گر بر سر نفس خود امیری، مردی
بر کور و کر، ار نکته نگیری، مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده ای بگیری، مردی
نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود
حال من از اقبال تو فرخنده شود
وز غیر تو هر جا سخن آید به میان
خاطر به زار غم پراگنده شود
بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل
بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل
این غم، که مراست کوه قافست، نه غم
این دل، که تراست، سنگ خاراست، نه دل
در منزل غم فگنده مفرش ماییم
وز آب دو چشم دل پر آتش ماییم
عالم چو ستم کند ستمکش ماییم
دست خوش روزگار ناخوش ماییم
ای نالهٔ پیر خانقاه از غم تو
وی گریهٔ طفل بی گناه از غم تو
افغان خروس صبح گاه از غم تو
آه از غم تو! هزار آه ازغم تو!
از کعبه کلیسیا نشینم کردی
آخر در کفر بیقرینم کردی
بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست
ای عشق، چه بیگانه ز دینم کردی!
چرخ کجه باز، تا نهان ساخت کجه
با نیک و بد دایره درباخت کجه
هنگامهٔ شب گذشت و شد قصه تمام
طالع به کفم یکی نینداخت کجه
در رهگذر باد چراغی که تراست
ترسم که: بمیرد از فراغی که تراست
بوی جگر سوخته عالم بگرفت
گر نشنیدی، زهی دماغی که تراست!
با آن که دلم از غم هجرت خونست
شادی به غم توام ز غم افزونست
اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب
هجرانش چنینست، وصالش چونست؟
جایی که گذرگاه دل محزونست
آن جا دو هزار نیزه بالا خونست
لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند
مجنون داند که حال مجنون چونست؟
بی روی تو خورشید جهانسوز مباد
هم بیتو چراغ عالم افروز مباد
با وصل تو کس چو من بد آموز مباد
روزی که ترا نبینم آن روز مباد

ترس و وحشت زیردریایی را در برگرفته بود.
من آنچنان ترسیده بودم که به سختی نفس میکشیدم.
مرتباً به خود میگفتم این مرگ است! مرگ. با وجود اینکه
همهی
دستگاههای خنک کننده و بادبزنهای برقی را از کار انداخته
بودیم و
دما به بیش از صد درجه رسیده بود، باز هم میلرزیدم و عرق سرد از
سر و صورتم
جاری بود و با همهی تلاشی که میکردم قادر نبودم از بههم خوردن
دندانهایم جلوگیری کنم.
من درچنین شرایطی بودم که یکباره حمله قطع شد.
گویا تمام ذخایر کشتی
مینانداز تمام شده بود و ترجیح داده بود که حمله را متوقف
کند و آنجا را ترک کند.
آن پانزده ساعت که مورد حمله قرار گرفته بودیم، برایم
15 میلیون سال طول کشید.
تمام خاطرات گذشته و کارهایی را که مرتکب شده بودم
مقابل چشمانم مجسم میکردم.
مثلاً قبل از اینکه به ارتش ملحق شوم، کارمند بانک بودم
و همیشه از حقوق کم،
کار زیاد و پیشرفتهای کوچک و محدود نگران بودم. ناراحت
از اینکه قادر نبودم بنا به سلیقه
وُ میل خود زندگی کنم، چرا قادر به خریدن یک اتومبیل نبودم،
چرا نمیتوانستم برای زنم لباسی
گرانقیمت تهیه کنم؟ و بدتر از همه اخلاق بد و خشن رئیسم،
وضع موجود را برایم طاقتفرسا کرده بود.
همهی این ماجراها مثل فیلم از مقابل چشمانم میگذشت.
به خاطر میآوردم که چطور شبها خسته
و عصبی به خانه میرفتم و به خاطر کوچکترین مسئلهای
با زنم بگومگو میکردم. یا هر وقت روبروی
آینه قرار میگرفتم، آن زخم کوچک روی صورتم که بر
اثر تصادف با اتومبیل به جا مانده بود، چگونه
باعث ناراحتیام میشد و غمگینم میکرد.
قبل از این ماجرا همهی این مسائل برایم بسیار پررنگ و با اهمیت بود،
اما وقتی در اعماق اقیانوس
با مرگ دست و پنجه نرم میکردم، به خودم قول دادم که اگر از این مهلکه
جان سالم به دربردم و بار دیگر چشمم
به خورشید و یا ماه و ستارگان افتاد، دیگر مجالی به نگرانی ندهم
و هیچگاه نگران اینگونه مسائل بیاهمیت
نباشم. هرگز! هرگز! هرگز!!!
بله در آن پانزده ساعت پرمخاطره بسیار بیشتر از آن چهار سالی
که در دانشگاه سیکاکیوز مشغول تحصیل بودم
و کتابهای زیادی را مطالعه کرده بودم، درس زندگی را آموختم!
برگرفته از كتاب: آيين زندگي ـ دیل کارنگی



آمار
وب سایت:






